بحران همه چیز دانی

امروز داشتم به یک «همه چیز دان» فکر می کردم! اولش دیدم چقدر رفتارش کسالت بار و رقت برانگیز است؛ این که واکنشش در قبال هر توصیه، نقد، مشورت، مجادله، معامله و هر موقعیتی، «دانستن» محض است. یاد شخصیت «من می دونستم...» افتادم. انگار به اندازه ی آن شخصیت کاریکاتوری، «دانستن»ِ این افراد، با وجوهِ منفیِ درکِ موقعیت ها، در ارتباط است. یک جور دانستنِ با بار منفی!

بعدترش که کمی نرم شده بودم به این فکر می کردم که این آدم، در چه تلاشِ همواره ای است برای پنهان کردن ضعف هایی که نپذیرفته...

در سطح بودن، راه حل من برای «همه چیز دان»هایی است که ضعف را به جای پذیرش، پنهان می کنند، حتی از خودشان. چراکه برابری در رابطه را تاب نمی آورند، توان اثبات برتری شان را هم ندارند. نباید بگویم توانش را ندارند، گویا برتری ای در خود نمی بینند و از همین برتر نبودن، در رنج اند. (اصلا مگر برتری در روابط واقعیِ سالم وجود دارد که از نبودنش در رنج اند؟ اعتباراتی که در روابط انسانی، منجر به مهتری و کهتری می شود، ناشی از خطای اخلاقی انسان است. گویا «همه چیز دان»ها، این خطای اخلاقی را زندگی می کنند)

پرخاشِ «همه چیز دانی»، گویا از همین رنج شروع می شود؛ رنجِ بی هوده ی برتر بودن! و شاید ندانستن یا گوش سپردن یا تایید کردن، برایشان مساوی می شود با پذیرش برتری طرف مقابل...

بحران: حتی نوشتن، نوشتنی که برای فهم و تعدیل خودم انجام می دهم، درباره ی چنین موقعیت هایی برایم ناخوشایند است.

/ 0 نظر / 21 بازدید