بحران هوای گرگ و میش آدمی

اصطلاح ”برادر بزرگ“ را از دوران نوجوانی که جورج ارول و هالسکی می خواندم، می شناسم و این که برادر بزرگ چه طور درون آدم ها، نهادینه می شود و حتی وقتی وجود خارجی ندارد، قواعدش را بر انسان تحمیل می کند. ”برادر بزرگ“ امکان تجربه ی آزادی را سلب می کند و انسان را به تاریکی و اوتیسم عاطفی* سوق می دهد. در واقع ذهن را فلج می کند و انسان را از استقلال و فردیت، مرخص می کند!

من آدمی را می شناسم که ذهنش ”برادر بزرگ“ می سازد! یعنی ساختارها و نهادهای جامعه به جای نظم دهی و استانداردسازی متعادل، برایش کارکرد ”برادر بزرگ“ دارند! آن هم یک ”برادر بزرگ“ توهمی، که وجه کنترل گری و اعمال قواعد سخت و تخطی ناپذیرش، تا حد زیادی غیرواقعی و وهمی است... آن که آزادی را تجربه نکرده و حتی خود را سانسور می کند، چه طور توقع دارد که دیگران از زبان الکن و نامفهومی که برگزیده (زبان سانسور خود)، به درونش راه برند و دست دل و ذهنش را بگیرند؟ نمی شود درون تاری و تاریکی زیست و انتظار داشت سوی روشن افراد را دید و تجربه کرد.

بحران: انگار م.ا آزادی و رهایی را تجربه کرده و با پرتوهای روشن درون خود، روشنی دیگری را جست و جو می کند. و چه خوب و چه اطمینان بخش است برایم...


*اصطلاح اوتیسم عاطفی را از خودم ساختم! منظورم درخودماندگی عاطفی و قطع ارتباط احساس و عاطفه ی انسان با خود و با پیرامون است.

/ 0 نظر / 25 بازدید