بحران گمگشتگی

یک. این مدت ننوشتم. چون غمگین بودم. انقدر زیاد که فقط گریه می کردم. اشک هام شبانه روز روی صورتم بودند. دلم نمی خواست کسی آرامم کند. دلم نمی خواست کسی دلداری ام بدهد. دلم نمی خواست کسی نصیحتم کند. دلم نمی خواست کسی پی گیرم باشد. دلم فقط منتظر نوری بود که از دریچه ای ناشناخته بتابد به قلبم. قلب تاریکم فقط با همین آرام می شود.

دو. این مدت نمی نوشتم، هیچ گونه متنی. حتی برای خودم هم. نمی توانستم. این فلج شدن هم مزید علت بود برای تورم غصه ای که توی دلم دارم. من باید بتوانم بنویسم. بله! من بالاخره از این ماجراها خواهم نوشت...

/ 0 نظر / 16 بازدید