بحران تنگ وقتی

١. وقت کم آورده ام. اوضاعم مثل شش هفت ماه پیش شده. وقتم کم است و کارهایم زیاد.

٢. دو تا مهمانی را نرفته ام و کلی دلخوری درست شده. فرصت نشد. نتوانستم. به فلسفه ی مهمانی دادن و مهمانی رفتن که فکر می کنم، خیالم راحت می شود که دلخوری ها منطقی و موجه نیستند.

٣. همین فردا باید یادداشت زنان را تحویل بدهم. فقط یک ایده ی کلی و خام دارم. دوست ندارم موضوع به این مهمی را بسوزانم و یک کار کلیشه ای تحویل بدهم.

٤. کلاس های این ترم تمام شد. فکر می کردم تا امتحان پایانی دیگر کاری ندارم اما سیل تلفن ها و پیام های بچه ها غیرمنتظره است. وسواسم در پاسخ، وقت زیادی ازم می گیرد.

٥. دو تا مهمانی هم خودم باید بدهم. به خاطر همین ضیق وقت می خواهم ادغامشان کنم. این طوری یک شب لازم دارم، نه دو شب! اما ناچارم آدم های نامربوط به هم را در یک شب دور هم جمع کنم. شاید هم خوب شد. نمی دانم. مجبورم.

٦. خرید لباس دارم. بیش از رفع نیاز، حال خوش ”انتخاب“ را دوست دارم. توجه و تمرکز روی رنگ ها، مدل ها و کاربردهای لباس ها، برایم مهم است. حالا دو هفته است که امروز و فردا می کنم. چون خرید کردن بدون حاشیه های شخصی ای که مثل آیین و مناسک کم کم برایم به وجود آمده، معنی ندارد.

٧. مطالعه مطالعه مطالعه... با همه ی کمی وقت، دارم به قولم عمل می کنم: سال ٩٧، هفته ای حداقل یک کتاب!


/ 0 نظر / 37 بازدید