بحران فکرهای مزاحم

خودم را دست کم گرفته بودم. به شکلی ملو، نه عمیق و ضربه زننده، مرعوبِ شخصیت هایی بودم که فکر می کردم در حال یادگیری ازشان هستم. کارم را به همین جهت دوست داشتم. الان اما برداشتم تغییر کرده. حس خوبی ندارم از این که فکر می کنم بعضی ها چه قدر در فخر و کبر غرق اند. غرق اند در جایگاه مصنوعی و کاملا قراردادی و دروغین خود... تا دیروز سرم را که به اطراف می گرداندم چیزی جز شعور و فرهیختگی نمی دیدم. متاسفانه برای بار چندم به این نتیجه می رسم که انباشت دانش در مغزهای خالی از ارزش، منجر به دافعه ای در افراد می شود که من را کم کم ازشان دور می کند... امروز به ترک کردن کارم فکر می کردم و چه مایوس کننده!

/ 1 نظر / 21 بازدید
وقایع نگار

چقدر بد. اصلا کلا باور آدم بهم میریزه. برای من هم این قبیل اتفاق ها افتاده