بحران ذهن تنها

یک. انسان تنهاست. هر چقدر هم در این راه با سرنوشت خوشایند یا غم بار، آنان که مهری از او به دل دارند را شاد یا غم ناک کند، باز هم خود اوست که باید بار سرنوشتش را به دوش بکشد.

دو. به چند دلیل ساده و پیش پا افتاده مجبور شدم به ژرفای زندگی و سرگذشت شخصی ام نگاه کنم: انسان در نهایت تنهاست.

سه. به ”تنهایی انسان“ بار تراژیکی بیش از آن چه در آن مستتر است، نمی خواهم بدهم. منظورم بیش تر این است که تحمل/لذت بودن و نوع بودن انسان، با خود اوست.

چهار. این تنهایی را که ازش حرف می زنم، نمی شود تعدیل کرد. (شاید برخی فراموشش کرده باشند یا غفلت عمدی نسبت به آن را روا داشته باشند). مواجهه ی من با آن، در این برهه از زندگی ام، غفلت نیست. دارم به ذهنم کمک می کنم خودش بتواند از پس سرنوشت با همه ی هیجانات مثبت و منفی اش بربیاید. مثبت و منفی سرنوشتش را تاب بیاورد.

پنج. راه حل من غنا و افزایش کیفیت ذهن است. ذهنم را ارتقا می دهم به ذهن خوب. ذهن خوب، زیبا و آفریننده است، و البته تنها!

/ 0 نظر / 23 بازدید