بحران یادهای گرامی

دلم برای دکتر ز تنگ است. دلم برای آن همه ادب و نزاکت تنگ است...

دلم برای دکتر ق تنگ است. برای آن همه تواضع و افتادگی تنگ است...

یکی از حسرت هایی که ترک کار قبلی ام برایم دارد، ندیدن همین آدم هایی است که با سلوک شان، خستگی از آدم ها را فراموشم می کردند. یادم می رفت بدی هست، یادم می رفت بی احترامی هست، فراموش می کردم آدم ها برای اثبات خودشان چه بلاهایی سر دیگران می آورند. «دوستی حرفه ای» را برایم معنا کردند/کرده اند.

اگر «درک»شان نمی کردم، چیزی در ادارکم نبود. اما وقتی وارد ادراکم شده اند، نبودن شان شبیه «فقدان» یک سری حس های شبیه نوستالژی را در من زنده می کند.«فقدان» را معمولا با درد و خون ریزی درک می کنم. بخشی از پروسه ی پذیرش فقدان، برایم همین دردهایی است که گاهی حس می کنم، همین زخم هایی که خوب شده اند اما گاهی جایشان درد می گیرد، تیر می کشد. همین وقت هایی که یک مرتبه یک «آخ»ِ یواش توی دلم می گویم؛ از نبودن شان، از این که من دورزمانی شرکای حرفه ای بزرگی داشته ام که حالا جایشان در تمام فعالیت هام خالی است؛ جای طبع بلند و روح پذیرنده شان؛ و با همه ی بزرگی و نام آوری، ادب و تواضع بی نهایت شان؛ چه معلم هایی...

/ 0 نظر / 7 بازدید