بحران قطع ارتباط

ارتباطم با هر چیز ملموس و واقعی قطع است. توی هپروت خودم سیر می کنم. اتفاقات و آدم ها را مبهم و تار می بینم. تنها چیز روشنی که درکش می کنم ذهنم است. این باعث می شود بعضی چیزهای معمول و عادی را فراموش کنم. توضیح دادن علت فراموشی هام به دیگران مشکل است. برایم راحت نیست بگویم ذهنم توی خودش این چیزها را نگه نمی دارد، به طور غیرارادی. دو ماه است اتصالم با جهان پیرامونم سطحی و کم معنی است. آدم ها و روابطم و اتفاقات، وزنی ندارند. بی وزنی شان، آن ها را سیال روی هوا پخش و پلا کرده. نمی توانم این همه ”شی“ معلق در هوا را جمع و جور کنم.

بحران: مسئله ام آدم ها نیستند. اصلا توی ذهنم نمی مانند که بخواهند به مسئله تبدیل شوند. مسئله ی الانم ناشکیبایی هایی است که در برابر وضعیتم صورت می گیرد. نیاز به استراحت ندارم. به اندازه ی کافی به خودم استراحت داده ام. بیشتر احتیاج دارم نقطه های اتصالم به دنیای اطراف را پیدا کنم. جست و جو می کنم...

/ 0 نظر / 24 بازدید