بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤

طی بیست و هفت سال گذشته، تمام اقوام دور و نزدیک پدری ام منتظر خبر یک ازدواج بوده اند. ازدواجی که گرچه همواره در خیال ها نقش می بست، اما هیچ گاه صورتی واقعی نمی یافت. ازدواجی که گرچه منتفی شده بود، اما همه ی ما منتظرش بودیم، مدام و مداوم...

بیست و هفت سال پیش... یعنی زمانی که دخترک نوزده ساله و پسرک بیست و چند ساله بوده اند... دخترک و پسرکی که این روزها مرزهای پنجاه سالگی را رد می کنند...

در تمام این سال ها -که لابد برای آن دو شبیه قرنی گذشته- دو خانواده تمام رسوم فامیلی را به طور رسمی و بسیار صمیمانه با رعایت تمام موازین، مقابل هم اجرا می کردند. اما عدم صحبت از آن مورد خاص، جزء دیفالت های این مراسمات بود.

پدرم که عموی دخترک و پسرک بیست و هفت سال پیش می شود و چند سالی کوچک تر از پسر، سه ماه پیش عزمش را برای فیصله ی این هجر جزم کرد. قصد قاطعی که ثمره اش را امشب در خاندان پدری چشیدیم: شبی که گذشت واقعی ترین لبخندهایمان را تحویل هم دادیم و ازدواجی را جشن گرفتیم که بیست و هفت سال به تعویق افتاده بود. تعویقی که علت پیدایش آن در محاق بود و هیچ فردی نبود که بداند چرا و چه شد که بیست و هفت سال پیش نشد...

بحران: همه چیز خوب بود، الا جای خالی پدر پسر... جای خالی خان عموی جنتلمنم با آن خنده های بلند از پشت سبیل های پرپشت سفید...

کدهای اضافی کاربر :