بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤

س روان ترین دوست من است. ما کم تر هم را می بینیم و کم تر با هم تماس می گیریم. گاهی حدود هفت، هشت یا نه ماه در بی خبری مطلقیم. پس طبیعی است دیدارهایمان که شکل تعین یافته ی رابطه ی نامتعین ما هستند، غالبا به روایت کردن آن چه در این مدت بر ما و ذهن ما رفته، بگذرد. "روایت گری" دقیق ترین کلمه ی موصف است برای این رابطه. ما به شکلی مدام در حال روایت خود برای دیگری هستیم.

هر دو سخت ذهنی و سخت در خود هستیم. من بیش تر و او کم تر. این از مختصات شخصیت من است که با هر چیزی چون رازی بزرگ برخورد کنم و هاله های ابهام حول خودم را قطور و بی نفوذ بخواهم. این را اولین بار س به من گفت و عجیب آن که گارد مرا نه تنها فهمیده که حتی پذیرفته بود. پس طبیعی بود که او روایت کند و من تفسیر روایت را پیش رویش قرار دهم.

 طبق قانون نانوشته ای، به گاه حادثه های سخت و روزگاران فرود، سراغ من می آید و آن حادثه را چون روایتی دقیق، گویی برای ثبت در اسناد مهم تاریخی، برایم بازگو می کند و من غالبا آیینه ای هستم که چون غبار حادثه ی روایت شده بر تنم نیست، بازتاب شفاف تری از خودش را نشانش می دهم. میان روایت گری او و فراروایت گری من، فاصله ای نیست و این برایم نشانه ای است از عمق و سیالیت دوستی ام با او.

چنین رابطه ای را هیچ گاه با هیچ کس دیگری، نتوانسته ام تکرار کنم. البته که دنبال تکرار هم نبوده ام. اما بدم نمی آمده رهایی و تقید هم زمانی که در رابطه با س تجربه کردم را به برخی رابطه های بیمار یا رابطه های محتضرم تزریق کنم، حتی اگر به صورت تصنعی. اما نشده. هیچ گاه...

میان روایت های س، آن که از همه تلخ تر است را دوست تر دارم. روایتی که گاه تمام شدنش، نقطه ی اوجش بود: دل باختگی اش به یک پسر ارمنی... تماس بی گاه و بی بهانه ی امروزش مرا برد به گز کردن خیابان ها در شب روایت، به آدرسی در خیابان جمهوری و به تجربه ی ناتمامش از عشق...

بحران: چه آرزوها که بر باد رفته اند... چه آرزوها که بر باد می روند...

بهانه ی این پست: عکس عادت همیشگی اش امروز بدون بهانه ی دیدار تماس گرفت. می خواست بگوید اس ام اس های خیلی قدیمی مان را بازیافت کرده. مکالمات نوشتاری آن موقع ما مربوط می شد به روزهایی که من تازه از باکو آمده بودم و در غیاب من، پدر آ از دست رفته بود...

کدهای اضافی کاربر :