بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤

بعد از رها کردن کار در سازمانی که برایم اعتبار و مزیت داشت، دو تا پیشنهاد کاری دارم. دو تا پیشنهاد معمولی. گرچه ترجیحم این بود که تا مدت ها کسی کاری به کارم نداشته باشد، اما قرار گرفتن در موقعیت پیشنهاد شونده فرصتی بود که به خود حرفه ای ام فکر کنم.

به نظر من هر فردی (اعم از تحصیل کرده و تحصیل نکرده و یا زن و مرد و در هر سطح و جایگاهی) اگر از حدود متعارفی از آزادی در انتخاب مسیر برخوردار باشد، در برهه یا برهه هایی درگیر انتخاب شغل است. منظور من از انتخاب شغل، صرفا انتخاب این یا آن حرفه نیست. بیش تر فکرم بر چگونگی اشتغالات روزمره و حوزه های مشغولیت فرد، معطوف است. به بیان ساده تر، بحثم بر سر داشتن یا نداشتن مشاغل متداول است. اگر روح شکسپیر معذب نشود، می توان گفت "شاغل بودن یا شاغل نبودن، مساله این است"!

به نظرم می رسد این انتخاب برای جنس زن بغرنج تر و حتی دردناک تر است. در جامعه ای که من در آن تنفس می کنم دوگانه ی دختر شاغل / دختر خانگی، رویای رقص آزادانه در میدان را به کابوس مبدل می کند. چراکه ثنویت پیش گفته، از منطقی به غایت غیر منطقی (!) رنج می برد. منطقی از این دست که یک زن در صورت انتخاب هر کدام از شقوق، باید مزین و نگارین به زیبایی های شق دیگر نیز باشد، به طوری که از نازیبایی های هر دو شق نیز بر حذر باشد! 

این تصویر ابدا بد نیست، چه بسا عالی هم باشد. اما غیر واقعی است. می توان در خیال زنی / دختری را تصور کرد که در مقام حرفه ای اش، درخشش خیره کننده داشته باشد، اما اولویتش کارش نباشد، هم چنین تمام نکات ظریف خانه داری و همسرداری و بچه داری را بلد باشد، و این که هیچ گاه نه از شرایط کار نالان باشد و نه از مسایل خانه خسته. این رویا می تواند به سود شق دیگر نیز پر و بال پیدا کند: زنی / دختری که خانه دار است، به ظرایف روابط اجتماعی اشراف دارد و هوش اجتماعی بالای او، موجب دل سردی او از خانه نشینی اش نمی شود و و و... هیچ کس هم توضیح نمی دهد که چه طور می شود دختری هم ذهن بکر و بلاهت ملیح خود را حفظ کند، هم چم و خم آداب متناسب با اجتماعات انسانی خارج از چارچوب خانواده را مو به مو از بر باشد؟!

بحران: وقتی از آن سازمان خارج می شدم، درخصوص این که "چه نمی خواهم" مطمین بودم. همین اطمینان بود که قاطعانه راه نفوذ تزلزل به تصمیمم را مسدود می کرد. اما "چه می خواهم" ذهن من، هنوز تعین کافی نداشت. آن روزها می دانستم که نام و آوازه ی شغلم، توان فریب مرا از دست داده و پوچ بودن آن، چنان برایم عریان شده بود که یک سال آخر "هیچ" را تجربه می کردم. می دانستم که دو قالب پیش گفته، برای روان من (و بسیاری دیگر) نافرم و آزارنده است. روزهای زیادی نگذشت که من راه سوم خودم را با تحمل برخی مرارت های ذهنی یافتم، اما هنوز در برابر سوال "چرا کارت را رها (ول!) کردی؟" به طرز عجزآوری بی پاسخم...

تاملات میان متنی۱: فکر می کنم عقلا مخالفتی نکنند اگر بنویسم که راه سوم، کاملا نسبی است و بسته به شرایط و افراد می تواند تفاوت های فاحش داشته باشد. راه سوم ها، اختصاصی هستند.

تاملات میان متنی ۲: تفکیکی میان "زن" و "دختر" در این نوشته قایل نشده ام و استفاده از این واژه ها، جنسیت را نشانه رفته و نه وضعیت تجرد و تاهل را.

تاملات بعدمتنی: این نوشته می توانست از استحکام خیره کننده ای برخوردار باشد، اگر نویسنده ی آن تمرکزش را میان چند کار هم زمان، پخش و پلا نمی کرد!

کدهای اضافی کاربر :