بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤

کم حرف که نه، بی حرف شده ام. به یک باره این احساس به من دست داده که تمام حرف های دنیا گفته و تمام مضامین پرداخته شده. و هر چه بعد از این، گزافه گویی است. دلم خواسته جزء گزافه گوها نباشم. در این راه حتی دچار افراط هم شده ام. این یکی را دیشب فهمیدم وقتی که میزبان چهل میهمان بودم. انگار از احوال پرسی هم امتناع می کردم. به طور مرتب خودم را مشغول می کردم، یا مشغول نشان می دادم که حرف نزنم. آن لحظات فکر می کردم همه از حال هم با خبریم، حتی از جزییات حال هم. پس چرا سوال های کلیشه ای بپرسیم و پاسخ های کلیشه ای بشنویم؟! یا ملال انگیز تر از احوال پرسی، بحث های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی بود. فکر کنم بی ادبانه است اگر در مورد حرف های آن آدم های محترم بگویم گفت و شنود مکررات خام منشانه بود... این از مواجهه ام با جمع. در ارتباطات میان فردی هم دست کمی ندارم. جواب تلفن نمی دهم. تنها اس ام اس های ضروری را پاسخ می دهم که عدد آن از سه و چهار تجاوز نمی کند...

به شکلی وسواسی در هدف دار بودن حرف هایی که زده می شود، غور می کنم. به این نتیجه ی بی رحمانه رسیده ام که نیمه ی بزرگ تری از حرف های ثبت شده در حافظه ی هستی (اعم از گفتاری و نوشتاری)، "بی هودگی" به معنای واقعی است. و پیامد این بی هودگی، پژمردگی است در سطحی وسیع.

بحران: فکر می کنم جهان دچار پرگویی شده. این پرگویی باعث ایجاد یک شفافیت حجیم و بد شکل شده. ارمغان این شفافیت، روشنایی تسلی بخش نیست، بیش تر آن را چیزی شبیه پرتوهای آزاردهنده و کور کننده ی پروژکتورهای قوی ادراک می کنم... از روشنایی بیش از حد لزوم منزجرم.

تاملات میان متنی۱: منتظر معجزه ای در روند مکالمات انسانی نیستم، شاید به شفابخشی سکوت ایمان آورده ام.

تاملات میان متنی ۲: عمدا در این نوشته از واژه ی "حرف"، و نه "صحبت" استفاده شده.

تاملات بعد متنی: این متن نفی و نهی ای در خصوص هر حرف زدنی نیست.

پی نوشت: بار اول این پژمردگی را چند ماه پیش در "بحران بی هودگی" قلمی کرده ام.

کدهای اضافی کاربر :