بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

به «خوندن» اشتهار داشتم، به همیشه خوندن. اصلا طوری بود که اگه خودم هم با وجود شک زیادی که در مباحث معرفتی دارم قرار بود یه ویژگی برای خودم بگم، همون خوندن بود. چون هر چیزی که به شناخت (به خصوص از نوع محضش) مربوط باشه با احتیاط بسیار و کلافگی بسیارتر برای تصمیم گیری و انتخاب همراهه؛ این که بی دردسر خودم رو با یه ویژگی می شناختم و می شناسم، یعنی خیلی!

این بود و بود و بود تا رفتم سر کار. خوب بود. اون جا هم، هم وجه تمایز و تشخصم بود، هم بهانه ای واسه یه سری دشمنیای کم جون. که دومی مهم نبود البته و نیست هنوز هم.

این قضیه هم بود و بود و بود تا آسمان سازمان ابری شد و فضا غبارآلود... ناخواسته وارد بازی بدی شدم که هم وقت/ زمان/ عمر (این پربهاترین ثروت) رو ازم طلب می کرد و هم نیروی ذهنی قوی می خواست واسه تجهیز و پیش بردن ایده هام... تو این سلسله مبارزات غیر تن به تن بهم گفته شد رشد می کنی و به اعتماد به نفس حرفه ای می رسی، به خصوص که سال های شروع کارته. این در مقام تحسین گفته می شد... همین طور بهم گفته شد خدا ناظر رفتار تو و هم موضعی هات و رفتار گروه متخاصم هست، به خصوص که ناخواسته پات به این جریان باز شد. این هم در مقام دوستی و هم دردی...

اما مهم این ها نبود. یعنی از جایی به بعد دیگه هیچ چیزی آزارم نداد تو این قضایا. نکته ای که از لحظه ی فهمیدنش سخت منو به خودش مشغول کرد، فراموش کردن عادت مطالعه بود!

دیگه وقت/ زمان/ عمر (این پربهاترین ثروت) رو در اختیار نداشتم و همین طور توان ذهنم کم تر از این بود که بعد از خنثی کردن مین های هم کاران محترم به «نظریه» (این جذاب ترین موضوع مورد مطالعه برای من) بپردازم.

هابرماس رو رها کرده بودم برای خودش گوشه ای. نا تموم مونده بود... اما عزلت گزینی هابرماس (یا تحمیل عزلت؟)، باعث فهمیدنم نشد. چیزی که توجهم رو جلب کرد به این نکته: بلا استفاده موندن بوک مارک های مختلف و متعددی بود که پخش بودن روی میز. یه روز صبح که مشغول لباس پوشیدن (و همین طور مشغول تجدید قوا واسه مبارزه با خون خواران حاضر در سازمان) بودم دیدن این صحنه باعث اشراق و شوک بعد از اشراق شد: فراموشی عادت مطالعه! این تنها داغی بود که از جنگ های داخلی سازمان روی دلم مونده

بحران: به لطایف الحیل دارم عادت فراموش شده ی عزیزم رو احیا می کنم و احساس می کنم گاهی صدایی اطرافم می پیچه که: «از گوشه ی بامی که پریدیدم، پریدیم»...

کدهای اضافی کاربر :