بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤

کشف تازه ای کرده ام. کشف تازه ام، که البته ممکن است اشتباه هم باشد، دیشب حین یک مکالمه ی تلفنی اتفاق افتاد. وقتی به این فکر می کردم که در پاسخ به ناامیدی فردی که پشت خط است و به خدا نیز اعتقادی ندارد، از چه دست آویزهایی می توانم استفاده کنم. در واقع من مشغول یافتن ابزارهایی بودم که پس از معرفی آن ها به او، امکان معنادهی به زندگی را برای او تسهیل کنم.

معنایابی برای زندگی یا معنادهی به آن، پروژه ای است که هر فرد امکان دارد در برهه یا برهه هایی، درگیر آن باشد. ما مدام بر اثر تجربیات ذهنی و عینی تازه، هم چون دستگاه های سایبرنتیک، در حال تجدیدنظر یا تقوم پایه های معنای زندگی مان هستیم.

اما این رفرشینگ گاهی دچار اختلال می شود. این را به خصوص در بچه های علوم انسانی خوانده می بینم. پروژه ی معنایابی/معنادهی برای آن ها بسیار طولانی و غالبا تمام نشدنی است. گویا افزایش ابزار تفکر در آن ها، نه تنها منجر به یافتن معناهای بدیع نمی شود، بل که گمگشته در هزارتوی مکاتب و مباحث، اغلب به رنج مادام العمر از دست دادن معناهای پیشین نیز دچار می شوند. این ها را مقایسه کردم با بچه های فنی که خیلی سریع تعیین هدف می کنند و باقی مسیر را در تطابق با هدف یا میزان انحراف از آن توصیف می کنند. در واقع آن ها را دارای ذهنیت های به تعین رسیده دیدم. اما این طرف، یعنی متمایلین به علوم انسانی را دچار ذهنیت سیال، تفکر نسبی گرایانه و انکار اصول معنادهی دیده ام.

قصد ندارم این صفات را دارای بار منفی توصیف کنم. بل که هدفم بیش تر، نشان دادن غنی بودن سویه های تخریب گر تفکر در مقابل سویه های سازنده ی آن در بچه های علوم انسانی است. بچه های علوم انسانی خراب می کنند، بدون آن که از توانایی بازسازی یا طرحی نو درانداختن برخوردار باشند. آن ها یاد می گیرند که انکار کنند و نگرش ایجابی شان هر روز لاغرتر و کم جان تر می شود.

بحران: می دانم که ناامیدی و بی انگیزگی، بی ارتباط به ساختارهای اجتماعی (اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره) نیست. اما دلم می خواست خودآگاهی ما، دانش آموخته های علوم انسانی، انقدر نمایشی نبود. کاش می شد فرزند زمانه ی خود نبود. یا اگر نمی شود فراتر از این زمان و زمانه زیست، حداقل فراتر از آن اندیشید...

تاملات میان متنی: کاملا واقفم که "معنایابی" و "معنادهی" دو نگرش متفاوت، با نتایج متفاوت هستند. در این پست، چنین تمایزی منجر به پیچیده شدن متن و گم شدن پیامی بود که قصد انتقالش را داشتم. شاید در این باره بعدتر بنویسم، شاید.

یادآوری یک مثال از هزاران: دوستی دارم مربوط به سال های پر فراز و نشیب پایان نوجوانی ام. دچار سرخوشی عظیمی بود. من دوستان سرخوش، زیاد داشته ام، اما این یکی فلسفه ای داشت برای هیچ غمی نداشتن. فلسفه اش هم مثل من به عوالم ملکوت و جبروت مرتبط نبود. کاملا این دنیایی و ناسوتی شاد بود. مکانیک خوانده بود و اختراع ثبت شده در حوزه ی رادارهای مخابراتی داشت. اختراعش در مسابقات روبوکاپ امریکا هم مقام آورده بود. با دولت قراردادی بسته بود برای تکثیر اختراعش که از همان امتیازات حداقلی مندرج در قرارداد هم محروم شده بود. بعد از آن عزم رفتن کرده بود. عزمی که به دلیل شکایتی که از یکی ارگان های دولتی کرده بود، در نطفه خفه شد... می دیدم که اوضاع ناجور است، اما باز موقع صحبت کردن، تنها تموج امید بود که در نگاهش تظاهر داشت... آن سال ها من مشغول درونیات خودم بودم. انقدر احساس استغنا داشتم که ذهنم به احدی غیر از خودم و بت های ذهنی ام اشتغال نداشت. اما همان مقدار کمی که به دیگران نگاه می کردم نیز، در نوشته هایم بازتاب کم رنگی پیدا می کرد. آن موقع ها در مورد او نوشته بودم: دچار سندرم امیدواری!

کدهای اضافی کاربر :