بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤

رفته بودم اقدسیه، یکی از مجهزترین سالن های زیبایی و مراقبت از پوست. مدیریت سالن به عهده ی دخترکی بود هم سن و سال خودم، زبده و خوش چهره... چون برای بار نخست و به سفارش رفته بودم، پیش از شروع کار نیم ساعتی به گپ زدن گذشت. گپی که بهانه ای بود برای معرفی خدمات سالن. من هم مشتاقانه حرف هایش را پی گیری می کردم، تجهیزات را با دقت نگاه می کردم و گاه گاهی هم محاسبه می کردم که شاید بتوانم یکی دو تا از این ها را برای خودم داشته باشم.

دخترک جواب های گنگی به سوالاتم می داد، لابد تصور کرده بود من هم سالنی دارم و دفتری و دستکی! باید مطمین ش می کردم که من رقیب او نیستم و هر گونه راه نمایی از طرف او به معنی انتشار فوت کوزه گری اش نیست! برای همین به تفصیل برایش توضیح دادم که گرفتن خدمات را به دادن آن ترجیح می دهم... حتی صریحا گفتم در خدمات دهی، به خصوص از نوع مدرنش، نوعی فرودستی می بینم! برایش توضیح دادم که اگر میهمان داشته باشم به صورت اغراق آمیز مهربان تر از همیشه می شوم، اما آرزوی یکی از دوستانم را نمی فهمم (دوستی دارم که خودش و شوهرش روزنامه نگارند و چون آگاهی زیادی در رابطه با نرخ روز نان دارند، در این راه وضع مالی نسبتا خوبی هم دارند! با این اوضاع، و احترام و اعتبار صوری ای که در این راه کسب کرده اند، هر از چند گاهی پیش من از صمیم قلب آرزو می کند که: کاش صاحب کافه ای بودم و مدام در حال رسیدگی به اوامر مراجعین!). آن آخرها که فکر می کنم دیوارهای سالن هم مطمین شده بودند چه قدر حال و هوای فکری ام از این فضاها دور است، گرچه در چهره ی دخترک حرفه ای تغییری ندیدم اما واضحا پاسخ هایش روشن تر و روشن تر می شدند...

بحران: در راه بازگشت به خانه، در آن هوای گرم، به این فکر می کردم که بعضی شغل ها "تحمیق" دیگران را پایه و اساس خود کرده اند... و این که کارشناسان زیبایی، خیلی وقت است از فلسفه ی پیدایش حرفه ی خود دور شده اند!

تاملات بعدمتنی: غروب که به خانه رسیدم پیام فرستاده که "لاینی که استفاده می کنی، از به ترین برندهاست و با توجه به نوع پوست شما فلان و فلان و فلان..." از او بابت پی گیری اش ممنونم، زیاد. اما پیام او "حق" من است به عنوان یک مراجع، پیش از آن که مجبور باشم آن همه توضیح برای تنویر فکرش ارایه کنم...

کدهای اضافی کاربر :