بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤

از روزی که استعفایم را نوشتم تا امروز حدود یک ماه می گذرد. گرچه تا این لحظه که مشغول نوشتنم، هنوز در به ثمر رساندن آن نامه موفقیتی کسب نکرده ام، اما در این مدت با مساله ای مواجه شدم که در ابتدا فقط توجهم را جلب کرده بود، اما رفته رفته حالت بحرانی به خود گرفت.

به جز سه نفر، هر فردی که از تصمیمم مطلع شد، به طور ضمنی/ تلویحی/ اشارتی به حماقت بار بودن این تصمیم رای داد. نگفتم به شکلی صریح، چون شخصیتم طوری است که اغلب بیش ترین احترام ها را دریافت می کنم. (خواننده ی فهیم این پست می داند که احترام در غالب اوقات بیش از شخصیت احترام شونده، شخصیت احترام کننده را نشان می دهد)

من نمی دانم چه طور روح جمعی ما -حتی خلاق ترین ها و مستقل ترین های مان- به این نتیجه رسیده که "آب باریکه"ی دولتی را با هر مرارتی باید حفظ کرد. از شما چه پنهان به مفهوم بیمه فکر هم نمی کنم.

مساله ی من باور قطعی اطرافیانم (که اتفاقا نمونه ی خوبی از جامعه هم هستند)، به "حفظ شغل دولتی" به هر قیمتی نیست. مساله ی من حصاری است که دسته جمعی دور افکار خود کشیده ایم و انقدر در مرزهای این حصار تنفس کرده ایم که نه تنها از عوارض استنشاق محدود اکسیژن وحشتی نداریم، که حتی آن را بخشی از "یک زندگی طبیعی" می پنداریم.

بحران: چنان که آمد قصد دارم "زندگی طبیعی"ام را مختل کنم! اما با اصطکاک های ناشی از تصادم باورهای کلیشه اندیشان با تصمیمم، درگیرم. می دانم که غالب توصیه ها از روی دل سوزی و نگرانی است. اما این "من" دلش رهایی می خواهد، نه دل سوزی...

تاملات میان متنی1: بله! من هم می دانم در چگونه کشوری زیست می کنم و "حقوق جاری" می تواند از بروز چه بلایایی جلوگیری کند و و و

تاملات میان متنی2: چه خوب بود اگر فرصت می کردم و مفصلا درخصوص نگاهم به مشاغل دولتی و تجربه ی چند سال اخیرم در این باره می نوشتم.

کدهای اضافی کاربر :