بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤

حدود دو سال پیش یکی از آشنایان، در اقدامی حیرت انگیز دست به سرقت مطالبی نه چندان مهم از من زد. می گویم حیرت انگیز، چون از هر وجهی که به قضیه نگاه می کردم، آن فرد می توانست سرقتی سالم تر و شیک تر انجام دهد. سالم تر به این معنی که لزومی نداشت در عصر کپی-پیست ها، متعرض فرد آشنایی شود که دیر یا زود می فهمید. و شیک تر از این جهت که در حوزه های مورد نظر او، افراد بسیاری مطالب غنی تری داشتند که می توانستند وزن بهتری به نوشته ی او ببخشند. دقیقا یادم هست تک سوالی را که در ذهنم جولان داشت: چرا انقدر ناشیانه؟! (او حتی زحمت تغییر عناوین مطالب را نیز به خود نداده بود! که نهایتا متوجه نشدم از بلاهت عقلی او بود یا وقاحت اخلاقی ش). آن روزها به رویش نیاوردم. اما خودش فهمید که فهمیده ام. بعد از این دیگر او را ندیدم؛ نه در واقع، نه در ذهن...

طی هفته های پیش گویا اتفاق حرفه ای ناگواری برایش رخ داده، بی ربط به اتفاق دو سال پیش. و بعد... پیغام فرستاده: دلت خنک شد؟!

بحران: گرچه آدم بزرگی نبوده ام، اما تا جایی که نفسم اجازه دهد سعی می کنم با حقارت فاصله ای داشته باشم... دل من خیلی وقت است با گرفتاری دیگران نه "گرم" می شود و نه "خنک"... چه طور چنین جمله ای از ذهن سارق کوچک آثار میرای من، رد شده است؟!

کدهای اضافی کاربر :