بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

برای اولین و آخرین بار در فضای دل‌گیر بیمارستان دیدمش. مایوس بود و به وضوح از آن امید لازم جهت مبارزه و مقاومت، تهی بود. بیماری، کارِ خودش را کرده بود. چشم‌های بی رمق و کم نورش را برای نگاه کردن که نه، تنها برای رد کردن از روی آدم‌ها باز گذاشته بود... دیروز تشیع شد و آن چشم‌های خسته برای همیشه بسته شدند.

بحران: دوباره مرگ را دیدم. این روزها عقاب مرگ را می‌بینم که ماهرانه در آسمان چرخ می‌زند و چیردستانه طعمه‌هایش را به منقار می‌گیرد... من به حکمت سفرهای زودهنگام فکر می‌کنم...

 

کدهای اضافی کاربر :