بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳

تا مدت‌ها تصورم این بود که به یکی از تعین‌های لازم که واقعی و درخور شخصیتم هم هست، رسیدم: تعین حوزه‌ی کاری. در دبیرستان تجربی خوندم و در رویا به ریاضی علاقه داشتم و در دانشگاه انسانی پیشه کردم. تصورم این بود که این، همون چیزه‌اس و تعبیری که به کار می‌بردم: تو این حوزه پنجره‌های جدیدی به روم باز شد که در هیچ (دقیقا با همین قطعیت) رشته‌ی دیگری نمی‌شد!

چه روزهایی که سرخوشانه از این‌که از زیر بار انتخاب شغل و بیش از اون حوزه‌ی فکر و اندیشه رها شدم (فرار کرده‌م؟!؟) آسوده خاطر بودم و مست... حالا یکی دو سال مونده به سی سالگی همه‌ ی اون تصویر خیالی به هم ریخته و پریشانم. حالا جهان برام تاریک‌تر از همیشه شده و هیچ چراغی و حتی سوسویی هم در دوردست‌ها نیست... فلسفه خوندن رو جدی گرفتم

بحران: شک! شک کردم به راهی که اومدم و راه‌های نرفته‌م زیادن، زیاد!

کدهای اضافی کاربر :