بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

1. بعد از دو هفته پاسخ ای میلم را داده و خواسته توضیحات تکمیلی را برایش بنویسم. و به خصوص مواردی که به زعم خودم زیرکانه از زیر بار تفصیل شان در رفته ام را با سوالات دقیقش نشانه رفته.

2. به شخصیتش به عنوان یک کل منسجم فکر می کنم. این که هیچ شوقی را برای بحث و فحص در من برنمی انگیزد.

3. به خودم فکر می کنم، به کسالتی که هنگام پاسخ دادن به ای میل هایش پیدا کرده ام. و دنبال علت این کسالتم.

4. علت اصلی را در شوق درونی م نسبت به افرادی که از آن ها "چیز" یاد می گیرم، دیدم. و این که از او "چیز" یاد نمی گیرم.

5. یاد دکتر الف می افتم، این که با حوصله و هیجان به من نگاه می کرد و هنگام پاسخ دادن، کج فهمی هایم را به رویم نمی آورد.

بحران1: موقعیت نسبی خودم را فراموش کرده بودم. چه طور توانستم در برابر سوال او بی حوصله شوم وقتی دوست ندارم دیگران سوال مرا با کسالت پاسخ دهند؟

بحران 2: آیا یادآوری همین سهل انگاری، "چیز"ی نیست که از او یاد گرفته ام؟!

کدهای اضافی کاربر :