بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
  1. به اشتباه تصور می‌کرده‌ام داشتن گفت‌وگوی درونی، نوعی تمایز از نوع برتری ناشی از غنای درونی، ایجاد می‌کند. گفت‌وگوهای درونی از کودکی در من جاری بوده و فقط این سال‌ها سعی در تقویت آن داشته‌ام...
  2. بعد از کلاس مثننوی‌خوانی با حالت نزار روبه‌روی استاد می‌ایستم؛ ایستادنی در آستانه‌ی فروپاشی... استاد با آرامش همیشگی می‌گوید داشتن گفت‌وگوی درونی، نشانه‌ی خوبی نیست! تعجبم وادارش می‌کند توضیح دهد: انسان در سکوت درونی خود، به صدای هستی گوش می‌دهد. این صدا همه‌اش خیر است و برکت است و تعادل. تنها در سکوت می‌توان این صدا را شنید و ره‌نمایی‌ها و رهنمون‌هایش را بازشناخت. طالب، کسی است که اجازه‌ی بیان به هستی می‌دهد. و آن کس که مدام در حال بیان است، چیزی جز انعکاس گفت‌وگوی خود را درنخواهد شنید...
  3. چندین ماه است که در تلاشم حرفی نزنم. عکس کسانی که برای سخن‌رانی تمرین می‌کنند، فکر می‌کنم این سکوت است که تمرین می‌خواهد. گه‌گاهی که حرف‌ها هجوم می‌آورند و منِ خودآگاهِ خسته‌ام زیر این فشار در حال متلاشی شدن است، می‌نویسم: نامه‌هایی به خدا... مباحثه با خدا بسیار غنی‌تر و نتیجه‌بخش‌تر از گفت‌وگو با خودِ ناقص است...

بحران: گفت‌وگوهای درونی‌م باز زیاد شده‌اند... من دلم سکوت مطلق می‌خواهد

تاملات بعدمتنی: افعال "حرف زدن" و "سکوت کردن" در بند سوم این پست، معطوف به گفت و گوهای درون فردی من است و نه گفت و گوهای میان فردی ام

||تاملات بعدمتنی این پست چندین ساعت پس از نگاشته شدن متن اصلی، اضافه شده و در پاسخ به او که "گفت و گو" را تلویحا امری میان فردی دانسته بود و به درستی به کارکردهای سازنده ی آن اشاره کرده بود||

کدهای اضافی کاربر :