بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳

از ایرادات زیرساختی سازمانی که در آن مشغولم، یکی عدم توجه به استخدام اشخاص فرهنگی است. منظورم از اشخاص فرهنگی، افرادی با داشتن مدارک و سوابق انجام امورات فرهنگی نیست. که از این لحاظ سازمان از وجود چنین استخداماتی به مرز اشابع رسیده است. منظور من از اشخاص فرهنگی، افرادی با داشتن نگاه و حس فرهنگی نسبت به حتی پیش پا افتاده‌ترین مسائل روزمره است. بسیار دیده‌م که بعد از مراجعه‌ی هنرمند طراز اولی، هم‌کار محترم با شکلکی شبیه بچه دبستانی‌ها سعی در تخلیه‌ی فشار ناشی از پیگیری امور مربوط به «پیرمرد کسل کننده‌ی عهد بوقی» را دارد.

این‌که افرادی در این دنیا هستند که درک درستی از سال‌ها مرارت هنرمندانه ندارند، چندان غیرطبیعی و حتی غیرقابل تحمل نیست. به نظرم گذاشتن این رقم رفتار در کنار انواع و اقسام عکس‌های خودنگاری یا دگرنگاری با «پیرمرد کسل کننده‌ی عهد بوقی»، به بروز تعارضی آشکار در وجود چنین افرادی منجر می‌شود.

برای من پس از سه چهار سال فعالیت در سازمانی در این سطح، این سوال هم‌چنان زنده و بی پاسخ است که چنین تناقضی چرا و چگونه در وجود یک فرد نهادینه می‌شود؛ تناقضی از این دست که کار با فردی «حوصله‌ی آدم را سر ببرد» اما از طرفی طی فرایند ژست‌گیری در عکس‌ها، رد پای اهتمامی مذبوحانه در القای وجود رابطه‌ای عمیق و مستحکم با همان فرد، موج بزند؟ بدون اطناب بگویم منطق این نوع رفتار را گاهی «منطق سوراخ» خوانده‌ام. و سوال نهایی این‌که: اساسا تناقض گویی و تناقض نمایی از منطق خاصی پیروی می‌کند؟

کدهای اضافی کاربر :