بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٦

توی ذهنم به خاطر جنایت هایی که حتی مرتکب نشده، روزی هزار مرتبه محاکمه ش می کنم. هر بار هم مجازاتش اعدام است. خودم چهارپایه را از زیر پاهای لرزانش می کشم. و می ایستم تاب خوردن پیکرش بر طناب دار را می بینم. خودم از دار پایین می آورمش. خودم تا برهوتی که گورستان تک نفره ی اوست می برمش. خودم توی گور تاریک می گذارمش. خودم حجم انبوه خاک سرد را روی اندام های بی جانش می ریزم... اما هر بار بعد از خاک سپاری اش، اشک می ریزم. نه برای او. نه برای خودم. برای رابطه ای که می شد به تر از این ها باشد...

کدهای اضافی کاربر :