بحران های من
آرشیو وبلاگ
نویسنده: ف، م - جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤

مطلق اندیشی، رویه ای بوده که به خصوص در سال های پایان نوجوانی در من تجربه شده. چون پیش تر در "بحران تعدیل" اشاره ی کوچکی داشته ام، تفصیل بیش تر نمی دهم و بسنده می کنم به گفتن این که قطعیتی که آن سال ها در من بود از ثنویت اندیشی تغذیه می شد: این یا آن! به بیان دقیق تر یا تماما این یا تماما آن!

روند فاصله گیری ام/ روی گردانی ام از چنین مطلق اندیشی ای، ابتدا بدون آگاهی بود. یعنی به معایب ممکن و موجود در آن نمی اندیشیدم و تنها متوجه آسیب های این نحوه ی نگرش برای خودم بودم. آسیب هایی که با چشم خودم می دیدم.

از آن زمان، سال ها گذشته و من کمی بیش تر و شاید عمیق تر به خودم نگاه می کنم: گرچه آینه ها دیگر چنان قطعیتی در من را بازتاب نمی دهند، اما مانعی جهت تشخیص هاله های یک نسبی گرایی افراطی نیز ایجاد نمی کنند. تقریبا (و نه غالبا) برای بروز هر کنشی، آن صدای نسبی گرایی را در خود می شنوم که با نهیب های کوچک و بزرگش اهتمامی جهت خنثی نمودن کنش مذکور را در پیش گرفته. وقتی از کنش حرف می زنم، هر دو نوع ذهنی و عینی اش را در نظر دارم.

چنین نهیب هایی در وهله ی ابتدایی ابدا بد به نظر نمی رسند که هیچ، شاید بسیار هم خوشایند باشند. این خوشایندی زمانی بیش تر می شود که به جامعه ای متکثر که متشکل از افراد اخلاقی است، می اندیشم. در چنین جامعه ای، نسبی گرایی نه تنها فعلی اخلاقی، که ضرورتی حیاتی است جهت سلامت زیست جمعی افراد. پس نفس نسبی گرایی برایم مزموم نیست. اما چیزی که درگیرم کرده نوعی از آن است که کاملا فلج کننده است. مدام صدایی در من می گوید نه تنها در خصوص مسایل کاملا شخصی و کم چالشی مثل نوع لباس، نحوه ی آرایش، حوزه ی فعالیت و غیر از این ها در افراد، نباید قضاوت کنم؛ که حتی در مورد برخی پرت گاه ها نیز نبایست هیچ فردی را توجیه کنم!

مصداقا اگر بخواهم اشاره داشته باشم این که، چند ماه پیش در یک تصمیم جمعی قرار بر این شد که به شکلی آرام و گام به گام، تبعات منفی یک اشتباه اخلاقی را به فردی گوشزد کنیم. قرعه به نام من بود که با شوخی و آرامش، توضیحات ابتدایی را بدهم. دیروز خانواده ی من در فرصت پیش آمده قرار داشتند. من چه کردم؟ نمی دانم! فقط وقتی به خودم آمدم که داشتم در مورد استیلای فرهنگ زیسته ی افراد بر باورها، منش ها و حتی اخلاق آن ها می گفتم. و در مقابل دیدگان حیرت زده ای که بر من خیره بودند، بی اخلاقی را فرهنگی دانستم! چون اخلاق (و نه تنها اخلاق که به طور کلی تمام وجوه ریز و درشت موجود در آدمی) را در ذیل فرهنگ تعریف کرده بودم و تکثر و تنوع فرهنگی را عمیقا باور دارم.

بعد از این نطق تاریخی-تخیلی(!) فقط برای لحظه ای خودم را در آینه دیدم: من باور خودم را گفته بودم، بدون هیچ نمایشی. که ابدا جای نمایش هم نبود.

بحران: از راست گفتنم و بیان و نمایش آن چه که در درون هستم، ناراضی نیستم. گرچه گاهی از این بابت غبن زیادی را تجربه کرده ام، اما رویه ام را می پسندم، و همانی است که می خواهم، با همه ی مرارت هایش. تنها مساله ی ناخوشایند در این بین، غوطه ای است که در دریای نسبی گرایی می خورم! یک نسبی گرایی فلج کننده که طبق آن در هر مساله ای، هر چیز و هر کس دارای نسبتی است که به اصرار این نسبت را "تساوی" فرض می کنم! حتی اگر تساوی نباشد، ذهن من به غلط همه ی نسبت ها را مساوی تشخیص می دهد! این را که فهمیدم، آرزو کردم که کاش این طور نباشم.

کدهای اضافی کاربر :